


ديروز تو برگزارشدي و رفتي پي كارت. من الان دارم اين نامه را برايت مي نويسم تا از تو تشكر كنم. انتخابات جان تو باعث شناخت بيشتر ما از خيلي چيزها شدي كه من چندتاياش را محض اطلاع خودت، خدمتت عرضميكنم:
۱- هالوشناسي: تو در كل چنان برگزارشدي كه ما با اعماق وجودمان (صميم قلب سابق) متوجهشديم اگر يك دولتي انتخاباتي مثل شوراي شهر دوم را برگزاركرد كه در آن همه تاييد صلاحيتشدند و تمام ليست جناح رقيب رايآورد، هالويي بيش نيست. درعوض اگر يك دوستان عدالت سرخودي، سر و ته رقيب را زدند (در تاييد صلاحيتها و در ندادن كارت به ناظرينشان سر صندوق) دمشان مقادير معتنابهي گرم است.
۲- مردشناسي: به مدد وجود تو ما متوجهشديم به ميمنت و سلامتي هنرمندان ما صاحب يك مرد درست و حسابي شدهاند به اسم منيژه حكمت! يادش بخير، قديمترها هم كل مديران مسوول مطبوعات ما يك مرد داشتند به اسم فايزه هاشمي! راستي چرا؟!
۳- حقيقت شناسي: برخلاف عدهاي كه فكرميكردند بايد راي داد، اين عده هم فكرميكدند نبايد راي داد: فاطمه حقيقتجو، هخا، فاطمه حقيقتجو، صوراسرافيل، فاطمه حقيقتجو و...
۴- مخاطبشناسي: صبح ۲۴ اسفند ميلباكس پستخونه را چككردم. كحب.بيتام بهطرز محسوسي كاهشيافتهبود: "ذليل شي الهي، به زمين گرم ميلكني، سر تخته شستشويت بدهند" و... آرزوهاي مشابه ديگر، از طرف مخاطبان قشنگ بدرقه راه بنده شدهبود. راهم پر رهرو باد!
۵- كفترشناسي: پيش از اين هم از اون بالا كفتر ميآمد، ولي وقتي تو آمدي ما تازه به عمق كفتر پيبرديم! همهجوره. به هرحال انتخابات جان از اينكه ما را در راه شناخت اين همه چيز ياريدادي مزيد بر امتنانام. (postkhoone@gmail.com)
(نقل از روزنامه اعتماد - 25 /12/1386)
همهي انتخالات ايران (براي دريافت كليك كنيد)

نمودار نوسان واجدان شرايط و شركت كنندگان (براي دريافت تصوير بزرگ كليك كنيد):

نمودار درصد شركت كنندگان (براي دريافت تصوير بزرگ كليك كنيد):
![]()
- بيست و يكم اسفند: درگذشتِ نظامي گنجوي، شاعر (587 خ)
انتخابِ تهران به عنوانِ پايتخت از سويِ آقا محمدخان قاجار (1164 خ)
- بيست و دوم اسفند: درگذشتِ ايرج ميرزا،شاعر و منتقدِ دورانِمشروطه (1304-1253 خ)

- بيست و سوم اسفند: درگذشتِ كارل ماركس، صاحبِ فرضيه يِ سوسياليسم (1883-1819 م)

- بيست و چهارم اسفند: نخستين انتخاباتِ مجلسِ شورايِ اسلامي (1358 خ)
درگذشتِ استاد علي تجويدي، آهنگساز و نوازنده يِ ويولون (1384 -1298 خ)



- بيست و ششم اسفند: درگذشتِ علي اكبرخان شهنازي، نوازنده يِ تار (1362 -1276 خ)

- بيست و هفتم اسفند:
- بيست و هشتم اسفند: واقعه يِ غديرِ خم (10 خ)
- بيست و نهم اسفند: درگذشتِ سيد اشرفالدين حسيني گيلاني، مدير روزنامه نسيم شمال (1309 خ)






شرایطِ جهان در آغاز هزارهيِ سوم، دارایِ شرایطی مختص به خود است؛ تمدنِ مدرن از مرزهایِ جغرافیایی گذشته و با فرهنگِ رسانهای، یک تمدنِ سیارهای را با چندگانگیيِ فرهنگی بهوجودآوردهاست؛ فرهنگهایِ مختلف در این شرایط برای نیل به پویایی و کارآمدی، دگردیسیهایِ وجودی را پذیرفته و با بازخوانیيِ نقشِ خردمندانه، جامعهای انسانیتر را بهوجودآوردهاند. در این زمینه نیز هر فرهنگی که نتوانسته تحولاتِ تمدنی جدید و ظهورِ عصرِ اطلاعات را در لایه هایِ گوناگون آن پذیرا شود، به حاشیهيِ زیستی و سراشیبیيِ سقوط راندهشده و در موزههایِ تاریخی جایگرفتهاست.
تمدنِ ایرانی که از قدمتِ سههزارساله برخورداراست، بهدنبالِ مواجهه با تمدنِ مدرن، تمامیيِ لایههایِ خود را با بحرانهایِ جدی روبرویافتهاست؛ این تمدن که در دورهيِ باستان از انگارههایِ اسطورهای- حماسهای نشاتگرفتهبود و در مدارِ حقیقیيِ خود و در شرایطِ زیستیيِ مناسب قرارداشت، در شرایطِ پساسنت از کارآمدی بازمانده و با انگارههایِ اشراقی – حماسی که در دورانِ میانه از عمر خود به آنها دستیافتهبود، در عصرِ صنعت و پس از آن دورانِ رسانهای به زوال میلنمودهاست. برایِ این که انحطاط و زوالِ فرهنگِ ایرانی در شرایطِ فعلی واقعیتر شود، پرسش از لایههایِ ادبی – هنری و اندیشگیيِ آن کوتاهترین راه است.
بنابهنظر مورخان، سيزدهم اسفند روزي است كه كورش بزرگ، بنيانگزار امپراتوريي ايران در جنگ با قوم مهاجم شرقي (سكاها)، كشتهشد. دربارهي مرگ او روايتهاي متعددي آمدهاست، اما آنچه مشخص است اينكه چون كوروش بنابه عادت هميشگي در جنگها ميان سربازان خويش بوده ( چرا كه باورداشت نبايد سرباز جان بركف نهد و بجنگد و افتخار پيروزي نصيب شاهي شود كه دور از ميدان جنگ آسوده ماندهاست)در ميدان جنگ سنگي به سوي او پرتاب ميشود كه باعث مرگاش شد. و بدين سان عمر پادشاهي بهسرميرسد كه امپراتوريي ايران را بنانهاد، حقوق بشر را معنا كرد و مرزهاي ايران را از شرق تا غرب گستراند. پيكر او بنا به وصيتاش كه پيش از آن در بابل كردهبود، به پاسارگاد منتقلشده و دفنگرديد. بر آرامگاه او نوشتهشده بود كه "اي رهگذر! من كوروش هستم. من امپراتوري ی جهان را به پارسيان دادم. من بر آسيا فرمانروايي كردم. بر اين گور رشك مبر "
كوروش، فرزند كمبوجيه نخست، شاه انشان و ماندانا دختر آستياگ شاه ماد بود كه ۵۷۷ سال پيش از ميلاد بهدنياآمد و اينگونه او نژاد از هر دو تبار آريايي يعني پارس و ماد برد. كوروش سپس شاه انشان شد و پس از چندي مرزهاي خود را از شرق تا فرارودان (ماورالنهر) و نزديكيي مرز چين و از غرب با فتح ليدي تا مرز يونان گسترش داد. بيگمان اما خاطرهانگيزترين ماجرا، فتح بابل در ۲۱ مهر ۵۳۹ سال پيش از ميلاد بود. رفتار مهربانانهي كوروش با مردمان و حتا حاكمان سرزمينهاي فتحشده او را در نزد اينان مجبوب ميكرد و اين سرزمينها شادمانانه خراجگزار امپراتوريي ايران ميشدند. كوروش نوعي حكومت چندمليتي بنيانگذاشته بود.
او تلاشميكرد تا تصرف هر سرزمين با كمترين تلفات انساني صورت گيرد، حاكم آن ملت را تغيير نمي داد، آداب و رسوم و دين زرتشت را به ايشان تحميل نميكرد. سدهها بعد و به هنگام کاوشها در بابل (سدهي نوزدهم)، باستانشناسان یک استوانهي سفالین کوچک یافتند، که شامل یک نوشته از کوروش بزرگ بود. این استوانه كه اکنون در موزهي بریتانیا نگهداریمیشود و به منشور حقوق بشر معروف است، رفتار كوروش را با اسيران بابلي شرحميدهد. در بخشي از آن آمده است : " من كوروش هستم، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه نيرومند، شاه بابل ، شاه سرزمين سومر و اكد، شاه چهارگوشهي جهان. پسر شاه بزرگ كمبوجيه، شاه شهر انشان، نوهي شاه بزرگ كوروش، شاه شهر انشان، نبيرهي شاه بزرگ چيشپيش، شاه انشان ... سپاهيان بيشمار من با صلح به بابل درآمدند. من نگذاشتم در سراسر سرزمين سومر و اكد تهديدكنندهي ديگري پيداشود. من در بابل و همهي شهرهاياش براي سعادت ساكنان بابل كه خانه هايشان مطابق خواست خدايان نبود كوشيدم ... من ويرانههايشان را بازساختم و دشواريهاي آنان را آسانكردم. مردوك خداي بزرگ از كردار پارسايانهي من خوشنود گشت.(منبع: ارشام پارسي) "
سكاها از اقوام بدوي ساكن در شمالشرقي ايران بودند كه هر از گاهي به مرزهاي ايران دستدرازي ميكردند. كوروش ايرانيان را از مراودهي با ايشان برحذرميكرد چرا كه قومي بيتمدن و غيرپيشرفته بودند چندانكه با زنان خويش در جمع همبسترميشدند. آخرين نبرد كوروش اما با ايشان اتفاقافتاد. دربارهي مرگ كوروش روايتهاي گوناگون آمده است، برخي مانند هرودوت بر اين باورند كه كوروش در اين جنگ كشتهشده و ماجرا را چنين آورده اند كه در آن زمان تومريس ملكهي سكاها با كوروش وارد جنگ شد. میان مرز ایران و سرزمین سکاها رودخانهای بود که لشگریان کورش باید از آن عبور میکردند. هنگامی که کورش به این رودخانه رسید، تومریس ملکه سکاها به او پیغام داد که برای جنگ دو راه پیش رو دارد. یا از رودخانه عبور کند و در سرزمین سکاها به نبرد بپردازند و یا اجازه دهند که لشگریان سکا از رود عبور کرده و در خاک ایران به جنگ بپردازند. کورش این دو پیشنهاد را با سرداران خود در میان گذاشت. بیشتر سرداران ایرانی او، جنگ در خاک ایران را برگزیدند، اما امپراتور سابق لیدی که تا پایان عمر به عنوان یک مشاور به کورش وفادار ماند، جنگ در سرزمین سکاها را پیشنهاد کرد. استدلال او چنین بود که در صورت نبرد در خاک ایران، اگر لشگر کورش شکست بخورد تمامی سرزمین در خطر میافتد و اگر پیروز هم شود هیچ سرزمینی را فتح نکرد. در مقابل اگر در خاک سکاها به جنگ بپردازند، پیروزی ایرانیان با فتح این سرزمین همراه خواهد بود و شکست آنان نیز تنها یک شکست نظامی به شمار رفته و به سرزمین ایران آسیبی نمیرسد. کورش این استدلال را پذیرفت و از رودخانه عبور کرد. پیامد این نبرد کشته شدن کورش و شکست لشگریانش بود. پس از این شکست، لشگریان ایران با رهبری کمبوجیه، پسر ارشد کورش به ایران بازگشتند. گروهي نيز بر اين باورند كه اگرچه كوروش در اين جنگ كشته شده اما سپا ايران پيروز بارگشتهاست.

"فرزندان من،دوستان من!من اكنون به پايان زندگي نزديك گشته ام.من آن را با نشانه هاي آشكار دريافته ام و وقتي در گذشتم مرا خوشبخت بپنداريد و كام من اينست كه اين احساس در اعمال و رفتار شما مشهود باشد،زيرا من به هنگام كودكي ،جواني و پيري بختيار بوده ام.هميشه نيروي من افزون گشته است،آنچنانكه هم امروز نيز احساس نمي كنم كه از هنگام جواني ضعيف ترم.من دوستان را به خاطر نيكوئي هاي خود خوشبخت و دشمنانم را مطيع خويش ديده ام.زادگاه من قطعه كوچكي از آسيا بود.من آن را اكنون مفتخر و بلند پايه باز مي گذارم.در اين هنگام كه به دنياي ديگر مي گذرم،شما و ميهنم را خوشبخت مي بينم و از اينرو ميل دارم كه آيندگان مرا مردي خوشبخت بدانند.
بايد آشكارا وليعهد خود را اعلام كنم تا پس از من پريشاني و نابساماني روي ندهد.من شما فرزندانم را يكسان دوست ميدارم ولي فرزند بزرگترم كه آزموده تر است كشور را سامان خواهد داد.فرزندانم!من شما را از كودكي چنان تربيت كرده ام كه پيران را آزرم داريد و كوشش كنيد تا جوانتران از شما آزرم بدارند.تو كمبوجيه،مپندار كه عصاي زرين سلطنتي،تخت و تاجت را نگاه خواهد داشت.دوستان صميمي براي پادشاه عصاي مطمئنتري هستند.هركسي بايد براي خويشتن دوستان يكدل فراهم آورد و اين دوستان را جز به نيكوكاري بدست نتوان آورد.به نام خدا و اجداد در گذشته ما اي فرزندان اگر مي خواهيد مرا شاد كنيد نسبت به يكديگر آزرم بداريد.
پيكر بي جان مرا هنگامي كه ديگر در اين دنيا نيستم در ميان سيم وزر مگذاريد و هرچه زودتر آن را به خاك باز دهيد.چه بهتر از اين كه انسان به خاك كه اينهمه چيزهاي نغز وزيبا مي پرورد آميخته گردد.من همواره مردم را دوست داشته ام واكنون نيز شادمان خواهم بود كه با خاكي كه به مردمان نعمتمي بخشد آميخته گردم.
اكنون احساس مي كنم جان از پيكرم مي گسلد....اگر از ميان شما كسي مي خواهد دست مرا بگيرد يا به چشمانم بنگرد،تا هنوز جان دارم نزديك شود و هنگامي كه روي خود را پوشاندم،از شما خواستارم كه پيكرم را كسي نبيند،حتي شما فرزندانم.
از تمام پارسيان و متحدان بخواهيد تا بر آرامگاه من حاضر گردند و مرا از اينكه ديگر از هيچگونه بدي رنج نخواهم برد تهنيت گويند.
به آخرين اندرز من گوش فرا داريد.اگر مي خواهيد دشمنان خود را تنبيه كنيد،به دوستان خود نيكي كنيد."
** پي نوشت: تاريخ اما صرفا براي خواندن و بهخود غرهشدن يا افسوس گذشته خوردن نيست. روات تاريخ، روايت درسگرفتن است از گذشته تا براي امروز و آينده مطمينتر گامبرداريم. ايران ما، امروز شوربختانه از اوج فاصلهگرفته و چندي است به غرقابي فرواقتاده كه توگويي برونرفتي از آن متصور نيست. جامعهي ايران ميزبان نسل ازهمگيسختهاي است كه بيشكل و لزج از سويي به سويي ميرود و هر دم شكلي ميگيرد. امروز از ديروز گسستهايم و آبستن فردايي دهشتناك خواهيم بود، اگر هوشيار نباشيم و تن به موج سپاريم. تاكيد بيش از حد بر پروژهي امتسازي و فداكردن ايران و ايراني در اين راه عواقب هولناكي درپيخواهدداشت كه الان هم آثارش را ميبينيم. بايد بكوشيم و خردورزانه گذشتهي خويش را بخوانيم تا از اين رخوت جانبهدربريم. پس برخيزيم كه اكنون جهان چونان شتابآلوده بهسويِ يكپارچگي ميتازد كه درنگي بيجا و سستياي ناروا، ميتواند نامِ ايران را براي هميشه از ميهمانيي جهانيان بيرونگذارد. پس بشتابيم تا از هنر نينديشيدن وارهيم كه همهمهيِ يكپارچگي و جهانيسازي نيز به گوش مي رسد. فرهنگهايِ گوناگون - بهويژه آنان كه ريشه در تاريخ دارند - خرد يا كلان، بههوشِ اين تندباد بايد باشند. آنان كه به گوشه ميخزند و چشم بر اين تاراج ميبندند، به منجلابِ جدايييِ از گذشته و كژكاركردهايِ فرهنگي فروميافتند. آنان كه ناآگاهانه به نبرد ميروند، دچار بنيادگرايي ميشوند. اما آنان كه هوشيار پاي در ميدان مينهند، به فرهنگِ خود مينازند، مهرِ بيگانگي از خود بازميستانند، فرهنگِ از پيش سترون شده را به زايش واميدارند، ديگران را به سوي خود درميكشانند، والايي خود بهرخميكشند و گام در راهِ پالايش و پيرايش انگارهيِ ديگران ميگذارند.
پينوشت ۲: يكي از كساني كه در اين باره نوشتهاست، دكتر سيدحواد طباطبايي است يا نظريهاي به نام نظريهي انحطاط ايران. اگر مايليد اين نظريه را از اينجا بخوانيد.
- دوازدهم اسفند : زادروز امام حسن مجتبي (ع) (3 خ)
- سیزدهم اسفند: روز تلخی که كوروش بزرگ، بنیان گذار امپراتوري يِ ايران درگذشت (530 پيش از ميلاد)


- چهاردهم اسفند : درگذشتِ دكتر محمد مصدق (1345 -1261 خ)
- پانزدهم اسفند: پايانِ تكميلِ تقويمِ هجري يِ خورشيدي موسوم به جلالي به دستِ حكيم عمر خيام (457 خ)
درگذشتِرسول ملاقلي پور، كارگردانِسينما (1385 -1334 خ)
- شانزدهم اسفند: كشته شدنِ حاجعلی رزم آرا نخست وزیر سابق به دستِ خلیل طهماسبی از اعضای فدائيانِ اسلان ( 1329-1280 خ)


- هفدهم اسفند: درگذشتِ خواجه عبدا... انصاري (467 -382 خ)
درگذشتِ استاد احمد عبادي، نوازنده يِ سه تار و فرزند میرزاعبدالله (1371 -1283 خ)

- هجدهم اسفند: پايانِ كارِ ساختِ تاقِ كسرا نزديكِ تيسفون به دستِ نوشيروان ساساني (551 م)

- بيستم اسفند: زادروزِامام هادي (ع) (206 خ)
تاج گذاري يِ شاه اسماعيل صفوي و اعلامِ مذهبِ شيعه به عنوانِ مذهبِ رسمي يِ كشور (880 خ)

- اول اسفند:
- دوم اسفند: زادروزِشاه تهماسب صفوي (893 خ)
- سوم اسفند: روز تلخي كه قراردادِ تركمانچاي امضا شد و بخش ديگري از ميهن جدا گرديد (1206 خ)

- چهارم اسفند: كودتايِ سياه و رياست الوزرايي يِ سيدضياءالدين طباطبايي (1299 خ)

- پنجم اسفند:
- هفتم اسفند: اعدامِ ماني پيامبر ايراني به فرمانِ بهرام نخست، شاهِساساني (277 م)
درگذشتِ استاد حسين تهراني، نوازنده يِ تنبك (1352 -1290 خ)
- هشتم اسفند: درگذشتِ علامه علي اكبر دهخدا، اديب، پژوهشگر، لغت شناس و شاعر (1334 - 1256 خ)

درگذشتِ استاد غلامحسين بنان، خواننده (1364 - 1290 خ)

- نهم اسفند: جدايييِ مرو از ايران (1259 خ)
درگذشتِ مجيد وفادار، نوازنده يِ ويولون و آهنگساز (1354 - 1291 خ)
- دهم اسفند: ايجادِ قانونِ اساسي و تاسيسِ مجلسِ مهستان به دستورِ مهرداد اول اشكاني (173 پيش از ميلاد)
درگذشتِ احمدشاه در پاريس (1308 -1276 خ)


The Sad But True Story Of Ray Mingus, The Lumberjack Of Bulk Rock City, And His Never Slacking Stribe In Exploiting The So Far Undiscovered Areas Of The Intention To Bodily Intercourse From The Opposite Species Of His Kind, During Intake Of All The Mental Condition That Could Be Derived From Fermentation
10- طولانيترين نام يك خيابان با 65 حرف در لهستان است:
حالا هم جسارت كرده چندتا نكته رو ميگم:
۱- اول از همهي كسايي كه به مطلبم نظر دان ممنونمو حسن نيتشونو ميستايم. ايمدوارم كه دوستاي خوبي بشيم
۲- از شاتوت هم مرسي بابت مطلبش. راستش من روزي اولي كه رفتم مدرسه نه تنها نميترسيدم كه حتا به معلم هم گيردادهبودم كه با اين خطهاي كج و كوله كه ما باسواد نميشيم. من ميخوام دكتر بشم. حلاا تو بالاترين هم دوست دارم يه ضبه يه عالمه انرژي داشتهباشم. اما خب ترس هم داره
۳- اون چيزي كه به فكرم مي رسه اينه كه ظاهرا كاربراي بالاترين داراي يه دسته بنديه خاصي ان. يعني يه نوع باند و گروه. مطمئن نيستم ولي ...
۴- كلكل برخي كاربرا و منفي دادنشون حسابي ترسوندتم. مخصوصا تو مطلب شاتوت. ولي فكر كنم نظرهايي كه گذاشتهشدهبود، بعضيهاش به موضع ربطي نداشت و يه نوع تسويه حساب شخصي بود. واسه ماها بدآموزي داره
۵- روز اول خيلي خوش گذشت. كمكم داره اين ترسه ميريزيه و راحتترمييام. فقط اين انرژيها چهجوري كار ميكنه؟











به انقلابيون همهي سنگرها
تفنگ من
چه دير بهدست آمدي اي واژهي آتشزا
اي تفنگ پرغوغا!
همواره تو آغازي
با خلق سلامي
با دشمن
پايان كلامي!
××
چون دشمنم از هزار سو راه بست
اي شعلهي دلپذير
ناگزير
با دست نيازموده بردم به تو دست
××
يارا كن با من
مداراكن با من
اي چوب رتاش رنج با تن برده
اي آهن سخت صيقلخورده
××
اي يكشبه مهمان و صدساله رفيق
با من باش
در سينهي تنگ من
در كنار من بمان و ايمن باش
××
هر كس را
ناكس را جستجو داري
هر ميوهْ دل كه آرزوداري
هر خواهش
هر نوازشت با من
اي تفنگ دلبندم
تير تركست با من
××
كوچك بودم
تنها بودم و تك بودم
اندك
تا به يمن آوايي
برخاستن دستي
پيشآمدن پايي
ده گشتم و صد، هزار و ميليونم
صف را، صف را بنگر
از شماره بيرونم
××
يك عمر به ناروايي آن نامرد
ديد چه به روزگارمان آورد
اينك تو بگو هر آنچه بايد گفت
اينك تو بكن هر آنچه بايد كرد
××
بشكف، بشكف
اي دهان آتشخو
كه از دست نميدهم تو را آسان
شو؟ آزادي به خانهام آور
رو، داد مرا ز ناكسان بستان