استاد حسين قوامي به سال 1288 در تهران پابهعرصهي وجودگذاشت. از ده سالگي با شنيدن آواز خوانندگان
آن روزگار، كار تمرين آواز را آغازكرد و درواقع با پدرش كه مخالف سرسخت خوانندگي بود، به نوعي كشمكش پنهاني پرداخت. هنگامي كه پدرش از دنيا رفت، تقريبا بيست ساله بود و بعد از مدتي كه غم و اندوه فقدان پدر را تحمل كرد؟ به تشويق مادر هنردوست خود، مدارج ترقي را در خوانندگي بهسرعت پيمود و بهزودي با بزرگاني نظير ظلي، حسين ياحقي و احمد عبادي آشناشد.
حسين قوامي، مدت شش سال هم در مكتب خوانندهي سرشناس استاد عبدالله حجازي به يادگيري رديفهاي موسيقي ايراني پرداخت و سرانجام در سال 1325 به دعوت آقاحسينقلي مستعان، رييس راديو، به اتفاق برادران وفادار، نوازندگان برجستهي آن زمان، به راديو راه يافت و شش ماه پس از همكاري كه او را خوانندهي ناشناس ميناميدند، استاد روحالله خالقي نام فاخته را براي ايشان انتخاب كردند كه اين نام تا پايان عمر روي وي ماند، چرا كه ارتشي بود و افراد نظامي مجاز به خوانندگي در راديو نبودند.
آقاي داوود پيرنيا مبتكر و مديربرنامهي گلها، در سال 1327 استاد قوامي را به همكاري با برنامهي خود دعوت كرد، و استاد با پذيرش اين دعوت تا پايان عمر در حدود 400 برنامهي زيبا و پرشنونده را در راديو اجراكرد كه حوشبختانه بسياري از آنها باقياست.
زندهياد قوامي، سالهاي آخر عمر را بهدليل كسالت در منزل بستري بود و در سن 78 سالگي در پنجشنبه 17 اسفند 1368 دارفاني را وداع گفت. پيكر اين هنرمند در همسايگي دوست هنرمندش، غلامحشسن بنان، در امامزاده طاهر كرج بهخاك سپردهشد. رواناش شاد. (از برگي از باغ، ناصر مجرد، انتشارات مجرد، ص 160)
استاد نورعليخان برومند معتقد بود هيچ كس نميتواند در حد او بخواند.
--------------------------------------------------------
يكي از به يادماندنيترين كارهاي او، تصنيف تو اي پري كجايي با شعري از
هوشنگ ابتهاج و آهنگ
همايون خرم است كه ميتوانيد از اينجا گوش كنيد.
شبي که آواز ني تو شنيدم
چو آهوي تشنه تو دويدم
دوان دوان تا لب چشمه رسيدم
نشانه اي از ني و نغمه نديدم
تو اي پري کجايي
که رخ نمي نمايي
از آن بهشت پنهان
دري نمي گشايي
من همه جا، پي تو گشته ام
از مه و مهر نشان گرفته ام
بوي تو را ز گل شنيده ام
دامن گل از آن گرفته ام
تو اي پري کجايي
که رخ نمي نمايي
از آن بهشت پنهان
دري نمي گشايي
دل من سرگشته توست
نفسم آغشته توست
به باغ روياها چو گلت بويم
بر آب و آيينه چو مهت جويم
تو اي پري کجايي
در اين شب يلدا ز پيت پويم
ز خواب و بيداري سخنت گويم
تو اي پري کجايي
مه و ستاره درد من مي دانند
که همچو من پي تو سر گردانند
شبي کنار چشمه پيدا شو
ميان اشک من چو گل وا شو
تو اي پري کجايي
که رخ نمي نمايي
از آن بهشت پنهان
دري نمي گشايي
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 0:36 قبل از ظهر  توسط سعيد مهرپويا
|
گزارش كيهان (15 اسفند 1357 : شماره 10654)
احمدآباديها بهت زدهبودند، از پيرترين تا جوانترينشان. باورنميكردند كه جادهي ممنوعهي احمدآباد اينچنين از سياهي جمعيت موج بزند. هرجا كه چشم ميدوختند تصويرهاي آقا بود كه بر دستهاي زن و مرد به سوي قلعه ميآمد و درهاي قلعه را كه پيش از اين به روي همه بسته بود با آغوش باز همه را در خود جاي ميداد. ديروز همهي راهها به اجمدآباد ختم مي شد ... و به راستي ديروز روز مصدق بودو از ميدان آزادي كه ميگذشتيم و راه احمدآباد را در پيش گرفتيم در انبوه اتوموبيلها غرق شديم ... جادهي قزوين را كه يكطرفه شدهبود آهسته و آرام پيموديم ...جمعيت آنقدر زيادبود كه حتا راهرفتن در جاده را نيز دشواركردهبود ... حمعيت به بيابان زد به زمينهاي شخمخورده ... اجمدآباد هرگز چنين جمعيتي به خود نديدهيود ...
در ميان باغي نهچندان بزرگ، ساختماني دو طبقه با سقفي شيرواني افتادهاست كه در يكي از اتاقهاي طبقهي اول آن مصدق آرميدهاست ... احمدآباد ديروز غروب ديگري داشت، حتا خورشيد هم نميخواست كه از جمع آزاديخواهان برود.
××× درحاشيه مراسم :
- عليرغم توصيه آيتا... طالقاني بر اتحاد، متاسفانه معدودي از نفاقافكنان و تفرقهاندازان سعي كردند كه با شعارهاي تحريفشده نظرات خود را تحميل كنند.
- در محل سخنراني بيش از هرگروه ديگر شعارها و عكسةاي شهيدان سازمان چريكهاي فدايي خلق ايران و سازمان مجاهدين به چشم ميخورد در حاليكه از جبههي ملي كمتر اثري بود.
- عكس بزرگي از دكتر حسين فاطمي، وزير خارجه دكتر مصدق، در كنار دو عكس از آيتا... خميني و دكتر مصدق در ورودي مزار مصدق شعارميدادند.
- در مسير تهران - احمدآباد، دانش آموزان دبستان و دبيرستان كلاسها را تعطيلكردهبودند و در كنار جاده براي مصدق شعارميدادند.
------------------------------------------------------------------

--------------------------------------------------------------------
شعري از سياوش كسرايي در 14 اسفند 1357
گذر از تاريكيتنها ميرفت
تنها ميآمد
و عصاي او
همره و تنها همپايش بود
ورد آزادي
آوايش بود.
محشري برپاست
اينك آن دهكده را غوغاست
همه يارانش اينجا
همگانش اينجا
ملي و ديني
توده در اينجاست
دل ما تنگ است
مهربان، عقدهگشايي كن
گذر از تاريكي است
دشمنان انبوه
با چراغي ما را راهنمايي كن
رفتي و ...
روز بد آمد
بد چندان چندان
صد به صد آمد
باز ايران بلاديده زندان شد
ما درون خود زنداني
خانهمان خانهي بيگانه
و هر آبادي ويرانه
چه ستمها رفت
چه كشيديم در آن ايام
تا در آن چيرگي بيداد
از نشست كارد
استخوان آمد در فرياد
زخمي خفته بههوش آمد
خول به جوش آمد
خلق در جوش و خروش آمد.
وان ستمكاره پتياره ز هر چاره
واماند
رفت و تنها ماند.
آنگاه
پيري از راه فرازآمد
با كتابش در دست
تحفه، جان داروي پيوند و پيمان
آورد
پيگ ايمان آورد.
امروز
احمدآباد تو آغوش است
احمدآبد مصب همه شطهاست
خلقي اينجا همه در جوش است
احمدآباد تو ايران است
و تنات باغ گل از خون شهيدان است
روي رگ و گل خون ميخوانيم
در كنار تو و با توست كه ميرانيم
سخن از آزادي
هم به آيين تو ميكوبيم
غول استعماري
غول استبدادي
-------------------------------------------------------------------------------

-------------------------------------------------------------------------
اين لينكهاي مركز اسناد را هم بخوانيد قضاوت با خودتان :
1-
جستجوي «مصدق»
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 1:32 بعد از ظهر  توسط سعيد مهرپويا
|
شرایطِ جهان در آغاز هزارهيِ سوم، دارایِ شرایطی مختص به خود است؛ تمدنِ مدرن از مرزهایِ جغرافیایی گذشته و با فرهنگِ رسانهای، یک تمدنِ سیارهای را با چندگانگیيِ فرهنگی بهوجودآوردهاست؛ فرهنگهایِ مختلف در این شرایط برای نیل به پویایی و کارآمدی، دگردیسیهایِ وجودی را پذیرفته و با بازخوانیيِ نقشِ خردمندانه، جامعهای انسانیتر را بهوجودآوردهاند. در این زمینه نیز هر فرهنگی که نتوانسته تحولاتِ تمدنی جدید و ظهورِ عصرِ اطلاعات را در لایه هایِ گوناگون آن پذیرا شود، به حاشیهيِ زیستی و سراشیبیيِ سقوط راندهشده و در موزههایِ تاریخی جایگرفتهاست.
تمدنِ ایرانی که از قدمتِ سههزارساله برخورداراست، بهدنبالِ مواجهه با تمدنِ مدرن، تمامیيِ لایههایِ خود را با بحرانهایِ جدی روبرویافتهاست؛ این تمدن که در دورهيِ باستان از انگارههایِ اسطورهای- حماسهای نشاتگرفتهبود و در مدارِ حقیقیيِ خود و در شرایطِ زیستیيِ مناسب قرارداشت، در شرایطِ پساسنت از کارآمدی بازمانده و با انگارههایِ اشراقی – حماسی که در دورانِ میانه از عمر خود به آنها دستیافتهبود، در عصرِ صنعت و پس از آن دورانِ رسانهای به زوال میلنمودهاست. برایِ این که انحطاط و زوالِ فرهنگِ ایرانی در شرایطِ فعلی واقعیتر شود، پرسش از لایههایِ ادبی – هنری و اندیشگیيِ آن کوتاهترین راه است.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 11:9 بعد از ظهر  توسط سعيد مهرپويا
|
زبان پارسي روزبهروز ويرانتر و ويرانتر ميشود، چگونه ميتوان جلوي اين نابودي را گرفت و چهكار بايد كرد. هر روز واژگان، جملهها و تركيبهاي نامانوسي را از رسانهها ميشنويم و در مطبوعات ميخوانيم. هنوز نتوانستهايم جلوي جمعبستن واژگان پارسي را با «ات» بگيريم. در اين روزهاي ماه محرم هم سيل جملههاي عجيب و غريب بهگوش ميخورد، مانند پردهاي كه براي دعوت به روضه سردر يكي از خانهها نصب شده بود و نوشتهبود: بيت ابوالشهيدين حاج اقاي ... بفرماييد روضه. شگفتا از اين مردم.
به نظر شما براي اين مشكل چه دليلهايي ميتوان يافت. فكر ميكنم براي اين رخداد ناگوار بتوان اين چند مايه را برشمرد:
نخست: سستيي برنامههاي رايانگر (رايانه يا كامپيوتر) براي زبان پارسي است و اين هم خود دليلي جز نپيوستن ايران به سازمان تجارت جهاني و قانون نشر و بازنشر (copyright) ندارد و پشتيبانيي چنداني از اين زبان نميشود.
دوم اينكه افزون بر سستيهاي پيشآمده در اين سالها از سوي برنامهريزان سياسيي كشور كه يكسره، سر كينهورزي با همهي يادگارهاي ايراني دارند، بايد به بيقيدي و مرزگريزيي نسل جديد نيز اشاهكرد. اين بيقيدي و گريختن در تكتك مناسبات اجتماعي، سياسي و حتا مذهبيي اين نسل (و جامعهي امروز بهويژه در سالهاي پس از انقلاب) چنان مشهوداست كه جامعهي امرزو ايران را تبديل به تودهآي لزج و بيشكل كرده كه به هيچ مرز، قانون يا ساختاري پايبند نيست و نميتوان آن را در زير سايهاي جمعكرد.
سوم آنكه كه توليد و بازتوليد روزانه هزاران نوشتهي پارسي آن هم از سوي بسياري از مردمان با آرمانها و انديشهها و خلقوخويها سببشده كه هيچ يكنواختي و هماهنگي بين نگارش پارسي بهوجودنيايد.
چهارم- اين مشكل سالها پيش با جملهبنديهاي نامانوس با زبان پارسي آغازشده، با ورود واژگان بيگانه ادامه يافته و امروز با اشتباهنويسيها ميرود تا كار زبان پارسي را يكسرهكند.
پنجم- اگر سري به سايت فرهنگستان زبان پارسي بزنيد، جاييكه مسوول اصليي پاسداري از زبان پارسي است، خواهيد ديد كه جز توليد برابرهاي غريب و ناآشنا براي واژگان بيگانه كارينكرده و حتا در جايي براي توضيح روش درستنويسي نوشتهاي با اين عنوان وجوددارد: «طريقه صحيح كتابت زبان فارسي». وقتي سكاندار و پيشقراول زبان مملكتي اينگونه چوب حراج ميزند چه انتظاري از مردمان داريم. بهجاي اين نام دهشتناك ميتوان ساده نوشت: «روش سرهنويسيي زبان پارسي»
نطر شما چیست؟
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 3:4 بعد از ظهر  توسط سعيد مهرپويا
|
15 آبان 1358، دو روز پس از استعفاي دولت موقت، مهندس بازرگان طي مصاحبهاي آخرين پيام خويش را به مردم داد و از آن پس به گوشهي اخبار ايران فروافتاد و ديگر كسي از او چيزي نشنيد

تا اينكه در آخرين روز ديماه1373 خبر درگذشت فرزند بورژوازي ايراني را با بياهميتي اعلام:ردند. او در ساليان پس از پيروزيي انقلاب تنهاتر از هميشه بود. رواناش شاد :
«
هموطنان عزيز، خواهران و برادران تهراني و شهرستاني، از آخرين پيام تلويزيونيي
من مثل اينكه بيش از يك ماه گذشته، در اين مدت خيلي مطالبهميكردند و تعجبداشتند
از اينكه چرا به ياد خواهران و برادران و هموطنان نبودم و چرا جواب ايرادها و
انتقادها دادهنميشد. قسمت من شد كه پيام آخر پيام خداحافظي باشد و شامل گزارشي
از آنچه كردهايم و بيان علل استعفا – امتنان از ملت و وصاياي بعد از اين. به
نمايندگي از هماكاران چه حاضر و چه غايب از درگاه خدا عذر تقصير ميخواهيم و از ملت هم حلاليت نسبت به
خطاها و زيانها و خسارتها كه مرتكبشدهايم و حتما مرتكبشدهايم. از روز اول هم
نگفتم كه نخواهد بود. روز اول و همچنين از بابت خدمات و وظايفي كه انجام نداديم و
حلاليت طلبي توام است با شكر از خدا از اينكه دعاي اين بنده اجابتشده و
خوشحاليم كه مردم انتصاب دروغ و تزوير به ما ندادهآند و خوشحاليم كه در اين نه
ماه با صداقت كاركرديم.
ما ماموريتي داشتيم كه در فرمان امام آمدهبود. تشكيل دولت و ترتيب ادارهي
امور مملكت، انجام رفراندوم و قانون اساسي، مجلس موسسان و بالاخره انتخاب مجلس
نمايندگان يعني آنچه امام وظيفه و تكليف براي دولت تعيينكردهبود. وظيفهي
انتقال يعني انتقال از حالت طاغوتي به حالت جمهوري كامل اسلامي بود. خودمان لابهلاي آن چيزي تعيين كردهبوديم كه
انقلاب نهايي و مطلوب بود با تاسيس پست وزير مشاور در طرحهاي انقلاب و در دوران
انقلاب مطالعات لازمباشد تا طرحهاي مفيد باري دولت آينده عرضهشود تا اگر
خواستند استفادهكنند و اين را خودمان وظيفه داشتيم و آن عمل انقلابي را ما به اين
صورت درككرديم و آن{ه مردم انتظار داشتند خيلي چيزها بود و مي÷واستند آنچه ظلم
به آنها شدهبود و كمبودهايي كه داشتند اين دولت انقلابي براي آنها سريع انجام دهد
و البته اين انتظارات برآورده نشد و نميشود و همين موجب نارضايتيها شده و اين
انتظارات نميتوانست برآورده شود چون فرصت و امكانات نبود چون مشكلات در داخل و
خارج وجود داشت تضادها وجود داشت كه البته وجود هم دارد. و اينها عواملي بود كه
خودبهخود مانع ديگري ميشود، يكي تضاد بين سازندگي است و انتقاد و تضاد ديگر اين
است كه بين خواستها به لحاظ خدماتي كه بايد دولت انجامدهد از قبيل تامين آب، برق
و مايحتاج مردم و امنيت و دفاع از مملكت و از طرف ديگر اين فكر بود كه اين دستگاههايي
كه بايد اين خدمات را انجام بدهد طرد ميكردند و يا تضعيف ميكردند و ميكنند. از
يك طرف ارتش چون طاغوتي است و امپرياليستي بايد از بينبرود و همچنين دستگاه دولتي
چون دستگاهي است معيوب و ساخته و پرداخته نظام طاغوتي مطرود است و معيوب و بايد
برود و اين دو تضادي بود كه يا اين طرف يا آن طرف يا هر دو طرف ميشد.
ما در اين مدت گام به گام رفتيم و غير از اين مراجعي و وسيلهاي بلد نبوديم و
خيلي متاسفم از اين نقش و ضعف خودمان چون ما بشر بوديم و راه ديگري بلدنبوديم.
ما از اول مواجهشديم با مخالفتها و مزاحمتهاي دشمنان، حالا من به دوست كار
ندارم چه احزاب افراطيي چپ داخلي و چه دشمنان خارجي كه در مقاطعي بهدي بود به
طوريكه مجال فكركردن براي اين دولت وجودنداشت. ناراحتي ما تعدد مراكز تصميمگيري،
تعدد بازخواستكردنها و عواملي كه عملمي:نند و با خود ميگفتيم انشاءالله يواش يواش خوبميشود و ميبينيم روزي كه مملكت
تكليفاش روشن باشد و يك حكم و يك خدا و ي ك قانون و يك مجلس و يك محور باشدو حالا
خيلي متاسفم كه حالا پس از 9 ماه كه ميخواهيم برويم آرزوي ما تحقق پيدانكرده و
نگرانيي ما اين است كه ميبينيم با اين مجلس بررسيي نهاييي قانون اساسي و
تغييراتي كه در پيشنويش قانون اساسي دادهاند بيم آن ميرود تا بعد بازهم ممكت
چند قطبي باشد و كسي تكليف خودش را نداند و عوامل متعددي روي دولت و مسوولين عمل
بكنند. قطب اداري، قطب اجتماعي، قطب ديني، قطب سياسي و قطب اقتصادي و ما با اين
نگراني بزرگ تركميكنيم كه مملكت بعد از تصويب قانون اساسي باز هم دچار هرج و مرج
باشد و حاكميت طبقاتي بر آن حكمفرما باشد و اميدواريم كه اين نگراني مرتفع شود.
اين اواخر گقتهشده كه اشغال سفارت آمريكا و گفت وشنودهاي بعد از آن موجب
استعفا شده ولي بههيچوجه اين صحيح نيست اين مياله خيلي قديميتر از اين زمان
اخير بودهاست.
ايم مساله كه چرا ملاقات با وزير مشاور رييس جمهوريي آمريكا در بوق و كرنا
گذاشتهنشدهبود و يا به عرض امام نرسيده اين ايراد به نظر من ايراد خيلي بيجايي
آمد از اين رو به احمدآقاي خميني گفتم وقتي اين سووال را كردند چيز ديگري ميگفتم
كه در اين مدت من و همكاران شايد با بش از دويست وزير و سفير ملاقات كردهايم و
هيچيك را به شوراي انقلاب نگفتهايم نه فلان حزب و يا روزنامه و نه خدمت امام و اصلا معمول و
معقول نبوده. كاردار قبلا به ما اطلاع داد كه به الجزاير ميرويد برژينسكي هم هست
و ممكن است به ملاقات شما بيايد اين را آقاي دكتر يزدي ميدانست و من از ايشان
خواهش كردم شب قبل خدمت امام برسيم مطالب مختلف و از جمله روابط ما با آمريكا
چگونه باشد و يا چگونه خوب است و ايشان چه فرمايشي دارد . اين صحبت هايي بوده كه
كردهآند و ايشان نگفتهاند كه آن نخستوزيري كه بايد براي ملاقات با وزرا اجازهبگيرد
براي لاي جرز خوب است مگر من هويدا هستم و يا امام، محمدرضاشاه كه آب خوردن را
اجازهبگيريم. اگر بناباشد كه نخستوزير، وزير امورخارجه و وزير دفاع مورداعتماد
نباشد و تشخيص ندهند كه كه وقتي با يك وزير ملاقاتميكنند چه بايد بگويند آنها را
نبايد نگهداشت و امام هم هيچوقت چنين توقعي از ما نداشتند....
... يك وصيت هم به به مجلس خبرگان و از نمايندگان استدعاداريم كه در تجديدنظر
نهايي در بعضي لوايح تغييراتي بدهند بهطوريكه حكومت خدا و مردم باشد و طبقاتي و
انحصاري نباشد كه بعدها به دردسر بيفتيم ....
... عرضي كه به امام داشتيم اين است كه ما در خط شما هستيم و بوديم واين نامهي آخر هم باعث امتنان ما
استو فكر مي:نم كه خود ايشان هم قبول داشته باشد كه ما بيشتر در خط ايشان بوديم
تا كساني كه اين ادعا را ميكنند و ميكردند .... » (روزنامهي كيهان، 15/8/1358)
درحاشيه: مهندس بازگان وقتي در اتاق مصاحبه با وسايل و پرژكتورهاي فيلمبرداري
روبهرو شد فكركرد گفتههاي او ضبط تلويزيوني ميشود. اما وقتي كه گفتند اين وسايل
متعلق به وزارت فرهنگ و آموزش عالي است، گفت چه بهتر كه در روز آخر هم
تلويزيوننداريم و تلويزيون بازهم عدم همكاري خود را ثابت كرد.
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 9:47 بعد از ظهر  توسط سعيد مهرپويا
|
محمدعلی جمالزاده را همراه با صادق هدایت و بزرگ علوی سه بنیانگذار اصلیي ادبیات داستانیي معاصر فارسی میدانند. داستان کوتاه « فارسي شکر است» را که در کتاب « يكي بود يكي نبود » او چاپ شدهاست، عموما به عنوان نخستین داستان کوتاه فارسی
به شیوهي غربی میشمارند. این داستان پس از هزار سال از نثرنويسيي فارسی نقطهي عطفی برای آن به شمار میرفت. به علاوه، مقدمهي جمالزاده بر کتاب یکی بود یکی نبود، سند ادبی مهم و در واقع بیانیه نثر معاصر فارسی است.
محمدعلي جمالزاده در سال 1270 خ در اصفهان و در خانواده اي بزرگ و عالم به دنيا آمد. پدر-اش سيد جمالالدين واعظ اصفهاني همداني از پرنفوذترين مبلغان مذهبيي دوران مشروطه بود و نقش مهمي در آن نهضت داشت و در سالهاي جواني محمد علي، وي همگام با پدر و پس از آن از فعالان برجسته حرکت اصلاح طلبانه مشروطيت به شمار مي رفت که يکي از دلايل اين حضور ضد استبدادي، دستگيري و قتل پدرش در جريان مشروطيت به دست عمال محمدعلي شاه قاجار بود.
جمالزاده پس از اتمام تحصيلات ابتدايي راهيي بيروت و سپس پاريس شد و در فرانسه در رشتهي حقوق فارغ التحصيل گرديد. وي سپس به مدت 25 سال در دفتر بين المللي کار در ژنو شروع به فعاليت نمود و در کنار آن به مطالعات وسيعي دست زد. با فرا رسيدن شهريور 1320 حيات ادبي جمالزاده شروع شد و چند داستان از او در تهران به چاپ رسيد. نتيجهي اين انديشه نوشتن و انتشار تعدادي داستان هاي کوتاه ابتکاري بود که بعدها اساس نخستين کتاب وي با نام «يکي بود يکي نبود» گرديد. اين کتاب ولولهاي در ميان خوانندگان فارسي زبان انداخت، چرا که او بر خلاف عادت معمول نويسندگان معاصراش در داستان خود از لغات و اصطلاحات روزمرهي مردم استفاده کرد و از دشوارنويسي پرهيز نمود، که اين ويژگيي خاص نوشته هاي اوست. او كه در هفدهم آبان 1376 در شهر ژنو وفات يافت، از عمر طولانيي يكصد و شش سالهي خود تنها سيزده سال را در ايران گذراند. اما در تمام عمر همواره با ياد ايران زيست، هر روز كتاب فارسي خواند و هرچه تاليف و تحقيق كرد به زبان فارسي بود. به جز داستان «فارسي شكر است» از او كتابهاي ديگري هم به جاي مانده است که در نتيجهي آنها از او به عنوان پدر داستان نويسي ايران ياد کرده اند.
«دارالمجانین»، «سرگذشت عمو حسینعلی» در سال ۱۳۲۱ (۱۹۴۲)
«سروته یک کرباس» ۱۳۲۳ (۱۹۴۴)
«قلتشن دیوان» ۱۳۲۵ (۱۹۴۶)
«صحرای محشر»
« هزار پيشه » 1326
«معصومه شیرازی» ۱۳۳۳
. «تلخ و شیرین» ۱۳۳۴
«شاهکار»۱۳۳۷
«کهنه و نو»
« قصه قصهها»
«قصههای کوتاه قنبرعلی» ۱۳۳۸
« هفت کشور»
«غیر از خدا هیچکس نبود» ۱۳۴۰
«شورآباد» ۱۳۴۱
«خاک و آدم »
«صندوقچه اسرار» ۱۳۴۲
«آسمان و ریسمان» ۱۳۴۳
«مرکب محو» ۱۳۴۴
«قصههای کوتاه برای بچههای ریشدار» ۱۳۵۲
«قصه ما به سر رسید» ۱۳۵۷
در ادامهي نوشته ميتوانيد داستان « فارسي شكر است» را به نقل از سايت سخن بخوانيد:
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 5:5 بعد از ظهر  توسط سعيد مهرپويا
|
بامداد امروز (سهشنبه هشتم آبان) قيصر امينپور، خالق واژه های ناب، شاعر آفتاب و آب و آینه، پس از طي يك دورهي نسبتا طولانيي بيماري در بيمارستان دي درگذشت. وي متولد دوم اردیبهشت 1338 در دزفول است . تحصیلات ابتدایی و متوسطهي خود را در گتوند و دزفول بهپایانبرد. سپس به تهران آمد و دکترای خود را در رشتهي زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران در سال 1376 دريافتكرد. فعالیت هنریي او از حوزهي اندیشه و هنر اسلامی در سال 1358 آغاز شد. در سال 1367 سردبیر مجله سروش نوجوان شد. در سال 1382 نیز به عنوان عضو فرهنگستان ادب و زبان فارسی انتخاب شد.
اولین مجموعه شعرش را با عنوان "تنفس صبح" که بخش عمدهي آن غزل بود و حدود بیست قطعه شعر آزاد؛ از سوى انتشارات حوزهي هنرى در سال 63 منتشر کرد و در همین سال دومین مجموعه شعر-اش "در کوچه آفتاب" را در قطع پالتویى توسط انتشارات حوزهي هنرى وابسته به سازمان تبلیغات اسلامى به بازار فرستاد. در سال 1365 "منظومهي ظهر روز دهم "توسط انتشارات برگ وابسته به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى به بازار مىآید که شاعر در این منظومه 28 صفحهاى ظهر عاشورا، غوغاى کربلا و تنهایى عشق را به عنوان جوهره سروده بلندش در نظر مىگیرد. سال 69 برگزیده دو دفتر تنفس صبح و در کوچه آفتاب با عنوان "گزیده دو دفتر شعر" از سوى انتشارات سروش از وى منتشر مىشود.
"آینه هاى ناگهان" تحول کیفى و کمى امینپور را بازتاب مىدهد؛ در این مرحله امینپور به درک روشنترى از شعر و ادبیات مىرسد. اشعار این دفتر نشان از تفکر و اندیشهاى مىدهد که در ساختارى نو عرضه مىشود. آینه هاى ناگهان، امینپور را به عنوان شاعرى تأثیرگذار در طیف هنرمندان پیشرو انقلاب تثبیت مىکند و از آن سو نیز موجودیت شاعرى از نسل جدید به رسمیت شناخته مىشود. در اواسط دهه هفتاد دومین دفتر از اشعار امینپور با عنوان "آینه هاى ناگهان 2"منتشر مىشود که حاوى اشعارى است که بعدها در کتابهاى درسى به عنوان نمونه هایى از شعرهاى موفق نسل انقلاب مىآید. در همین دوران است که برخى از اشعار وى همراه با موسیقى تبدیل به ترانه هایى مىشود که زمزمه لبهاى پیر و جوان مىگردد. پس از تثبیت و اشتهار، ناشران معتبر بخش خصوصى علاقه خود را به چاپ اشعار امینپور نشان مىدهند و در اولین گام، انتشارات مروارید گزینه اشعار او را در کنار گزینه اشعار شاملو، فروغ، نیما و... به دست چاپ مىسپارد که در سال 78 به بازار مىآید. "گلها همه آفتابگردانند" جدیدترین کتاب امینپور نیز در سال 81 از سوى انتشارات مروارید منتشر شد که به چاپهاى متعدد رسید و با استقبال خوبى روبهرو شد. دکتر قیصر امین پور در سال 1382 علی رغم تمایلش از سردبیری سروش نوجوان استعفا داد، وي تا پيش از مرگ، ضمن عضویت در فرهنگستان زبان و ادبیات فارسى؛ در دانشگاه تهران و الزهرا تدریس می كرد وبه کارهاى پژوهشى مشغول بود. رواناش شاد. شعر زير نمونهاي است از او:
ما که اين همه براي عشق
آه و ناله ي دروغ مي کنيم
راستي چرا
در رثاي بي شمار عاشقان
-که بي دريغ-
خون خويش را نثار عشق مي کنند
از نثار يک دريغ هم
دريغ مي کنيم؟
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 3:23 بعد از ظهر  توسط سعيد مهرپويا
|
" میستاییم مهر، ِدارندهی دشتهای پهناور را،
او که به همهی سرزمینهای ایرانی،
خانماني پر از آشتی، پر از آرامی و پر از شادی میبخشد "
«اوستا - مهریَشت»
جشن مهرگان يكی از كهنترين جشنها و گردهمايیهای
ايرانيان و هندوان است كه در ستايش و نيايش مهر يا ميترا
برگزار میشود. اين جشن قدمتی به اندازه ايزد منسوب به خود دارد. تا
آنجا كه منابع مكتوبِ موجود نشان میدهد، ديرينگیِ اين جشن
دستكم تا دوران فريدون باز میگردد. شاهنامه فردوسی به
صراحت به اين جشن كهن و پيدايش آن در عصر فريدون اشاره
كرده است. (رضا مرادی غیاث
آبادی)
«پارسيان را قاعدهی کلی بود که هرگاه نام ماه بر نام
روز يکی میشد آن روز را جشن میگرفتند و نام اين روز را به الحاق لفظ
«گان» میگفتند. بنابراين دوازده جشن داشتند به اسامی فروردينگان،
ارديبهشتگان، خردادگان، ... لفظ گان در اين کلمات و همچنين دهگان و
صدگان و هزارگان ... متضمن معنی جمع و تکرار است. » (جلالالدين همايی ) و بدين سال روز شانزدهم از ماه مهر، كه مهرروز نام دارد را جشن مهرگان مينامند.در اين ميان مهرگان به دو دليل برتری داشت. يکی اينکه آغاز فصل دوم از دو
فصل سال بود (نوروز آغاز تابستان و مهرگان آغاز زمستان)؛ ديگر اينکه
ايزدمهر مهمترين خدايان ايرانی و يادگار عظمت ميترای باستانی بود. ميترا
اگرچه در فرهنگ اوستايی به امشاسپند و ايزد تنزل کرد اما همچنان در کمال
اعتبار باقی ماند و بيشتر از آنجا در قلب و فرهنگ مردم بیهمتا بود. رسالت ِ بزرگ مهر استقرار حاکميت قانون بوده که با روش کنترل شبانهروزی
پيمانها و ميثاقها مجری میداشته است. مهر هر روز از يک سوی جهان
برمیخاسته، برفراز دماوند میايستاده و اسرار جهان را درمیيافته و به
سوی ديگر میرفته است.
در اين ميان مهرگان به دو دليل برتری داشت. يکی اينکه آغاز فصل دوم از
دو فصل سال بود (نوروز آغاز تابستان و مهرگان آغاز زمستان)؛ ديگر اينکه
ايزدمهر مهمترين خدايان ايرانی و يادگار عظمت ميترای باستانی بود. ميترا
اگرچه در فرهنگ اوستايی به امشاسپند و ايزد تنزل کرد اما همچنان در کمال
اعتبار باقی ماند و بيشتر از آنجا در قلب و فرهنگ مردم بیهمتا بود.
«ای سپيتمان: من مهر آن نخستين آفريدهی نيک و دلير مينوی، آن بسيار
مهربان بیهمانند، آن بلندپايگاه نيرومند دلاور، آن يَل رزمآزمای را
میستايم. آن پيروزمندی که همواره يک رزمافزار خوشساخت با خود دارد. آن
که در ژرفای تاريکی فريفتهنشدنی است. آن که زورمندترين زورمندان است.
دليرترين دليران است. داناترين بخشندگان است. آن پيروزمندی که فر ايزدی از
آن اوست. آن که هزار گوش و ده هزار چشم و ده هزار ديدبان دارد. آن مهر
نيرومند دانای فريفتهنشدنی.» (اوستا)
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 0:10 قبل از ظهر  توسط سعيد مهرپويا
|
آفتاب سوم آبان ماه در حالي برخواهد آمد، كه سستي، ناآگاهي و اهمال ما برگي ننگين در تاريخ اين سرزمين را ورقخواهدزد و پرسشةاي فراواني را پيش روي آيندگان قرارخواه

دداد. گويا در اين روز قرار است سر سرباز هخامنشي، در حراجي كريستي لندن به فروش برسد! اثري متعلق به ايران كه معلوم نيست چگونه خارج شده و حالا در حالي كه مسوولان نظارهگر آن هستند و پيگيريها شكست خورده، دادگاهها بينتيجه مانده و هزينهي بساري صرف وكالت موضوع شده و البته در ميان سكوت ما، براي هميشه از تاريخ ايران جداميشود.
اين اثر تاريخي بخشي از ديوارهي كاخ آپادانا است و گويا بهوسيلهي فتحعليشاه به يك هيات ديپلماتيك انگليسي اهداشده و تا مدتها در اختيار خانوادهي ديپمات بوده است. بعدها (سال 1984) بنياد هاگوپ كوركيان آن را در يك حراجي به دنيز برند فرانسوي فروخته است. اكنون نيز اين مالك فرانسوي قصد فروش آن را كرده است. قيمت پايهي آن هم 800 هزار پوند تعيين شده است. در كنار اين اثر سنگي، چندين شي ديگر متعلق به همان دوران نيز به فروش خواهد رسيد.
اي كاش كمي جدي تر پيگيري ميكرديم. قوانين داخليمان كه مصوب سال 1309 است را بازبيني كرده و قوانين جديدي وضع ميكرديم كه بتوانيم با استناد به آنها حقوق خود را به دست آوريم. و هزار افسوس و اي كاش ديگر ...
آما بايد جنبيد. از اين دست آثار، بسيار از ايران خارج شده و هر از گاهي در بهت و بي خبري ما بخشي از آنها به فروش رسيده و جابهجا ميشود. سكوت و عدم توجه ما قطعا اين روند را تشديد كرده وو جههآي قانوني بدان مي بخشد.
بايد جنبيد
بايد كاري كرد
اي كاش
اي كاش ...
دريغ و دو صد دريغ از اين تاراج از اين بيداد
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 10:52 قبل از ظهر  توسط سعيد مهرپويا
|
يك دهان خواهد به پهناي فلك تا بگويد وصف آن رشگ ملك
چندي پيش در نوشتهاي دربارهي زبان پارسي و اين ميراث كهن گفته بودم و نيز جفايي ناروا كه سهمگينانه و ناآگاهانه در حق اين زبان و در جهت نابوديي آن انجام ميدهيم. پوشيده نيست كه زبان هم مانند هر ابزار ديگري بايد در راستاي اهداف زمان و شرايط روز دگرگون شده و خود را با آن هماهنگ كند. اينك زبان پارسي از دل فراز و فرود بسيار و تازش ها و دگرگوني و دگرديسي هاي فراوان به ما رسيده است. بخشي از اين هماهنگي ريشه در ذات زبان و ويژگي ها و توانايي هاي آن دارد و بخشي نيز بر عهدهي بهرهمندان از آن و كارشناسان و خبرگان زبان است تا با بازخواني و بازكاوي اين نيروي درونسار آن را به تراوش به عرصهي فرهنگ و جامعه و نقشمند كردن آن در روزمرگيهاي كنوني وادارند. دربارهي توانايي هاي زبان پارسي سخن بسيار رفته است. يكي از ويژگيهاي هر زباني توانايي در ساخت واژگان تازه و مورد نياز از دل ريشههاي زباني است. شادروان دكتر محمود حسابي در مجلهي طلايه. مهر و آبان ۱۳۷۴ در اين باره مقاله اي دارند كه خلاصه اي از آن از وبلاگ http://alijsh.googlepages.com آورده ميشود. براي خواندن آن به ادامهي نوشته برويد.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 1:15 بعد از ظهر  توسط سعيد مهرپويا
|

دکتر پرویز ورجاوند، پژوهش گر و باستان شناس و وزیر فرهنگ دولت موقت مهندس بازرگان و از اعضای جبهه ملی صبح روز ۱۹ خرداد و در سن ۷۳ سالگی درگذشت. روان اش شاد
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 1:6 بعد از ظهر  توسط سعيد مهرپويا
|
ملتباوري، يك انگارگانِ ]ايدئولوژي[ اجتماعي و سياسي است، انگارگاني اينجهانگرا ]سكولار[، هماهنگيبخش، يگانگيآفرين، مايه آراستگييِ مردمِ سرزميني ويژه به هويتِ تاريخي و فرهنگييِ مشترك، ساختارِ سياسييِ ناوابسته و فرمانروايييِ ملي و مردمي، كه در جستجويِ آيندهاي پويا، هدفمند، برابر با ويژگيهايِ زماني و بهدستآوردنِ جايگاهي نيكو در نظامِ بينالملل ميباشد. ملتباوري بهمعنايِ شناختهشدهيِ دورانِ مدرن، را برخاسته از دگرگونيهايِ سياسييِ پايانِ سدهيِ هجدهمِ اروپا بهويژه انقلابِ فرانسه دانست. انقلابي كه مفهومِ ملت را آرمانيكرد. ملت و مليتخواهي برجستهترين وضعيتِ همبستگييِ انسانها و بازتوليدِ هويتِ جمعي بهحساب ميآيد. ولي با نگاهي به تاريخِ تمدنِ انساني، اين وضعيت هميشه شكل و محتوايِ كنوني را نداشته است، و بهگفتهيِ بيشترِ نظريهپردازان، يك ملت با دولتي واحد بهعنوانِ يك اصلِ سياسي بر اين باور كه واحدِ سياسي و ملي بايد متجانس باشد، تاريخي نزديك به دو سده را پشتِ سرِ خود دارد. برايِ شناختِ درستِ مفهومِ ملت، بايد كمي به گذشته برگشت و چگونگييِ شكلگيرييِ مفهومِ ملت و دولت- ملت را جست.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 0:22 قبل از ظهر  توسط سعيد مهرپويا
|
پيشرفت، فرايندي برايِ رشدِ آزادييِفرد در دنبالكردنِ هدفهايِ ارزشمنداش ميباشد. اين نگرش را برداشتِ موثر و رهاييبخش از پيشرفت ميخوانند، كه در آن جايگاهِ ثروتِ مادي و اقتصادي، تنها يكي از كاركردهايِ نظامِ ارزشي است و فرهنگ، نشاندهندهيِ پيشرفتِ اجتماعي و اقتصادي.
تجربهيِ دو دههيِ گذشته نشاندادهاست، كه در هيچ جامعهاي با هرگونه سطحِ رشدِ اقتصادي يا جهتگيرييِ سياسي و اقتصادي، نميتوان فرهنگ را از پيشرفت جداكرد. فرهنگ بخشِذاتييِ زندگي و وجدانِ آگاه يا ناخودآگاهِ افراد و اجتماع است. بايد در تمامييِ جامعهها، اولويتها و انگيزههايِ پيشرفت را در فرهنگ يافت. هرگاه كشوري، بيتوجه به محيطِ فرهنگياش، خود را در برابرِ رشدِ اقتصادي قرارداده، ناهماهنگييِ سنگينِ اقتصادي بهبارآورده و توانِ آفرينشگرياش را سخت سستگرداندهاست. فرهنگ را بايد سرچشمهيِ اصلييِِ الهام برايِ پيشرفت انگاشت و نقشِ بنيادييِ ساماندهندهيِ اجتماع را به آن واگذاركرد. اين كار نه تنها برايِ كشورهايِ درحالِ پيشرفت،كه برونگرايييِ اقتصادي و بيگانگييِ فرهنگي در آنها آشكارا و گاه به گونهاي شگفتانگيز شكافِ ميانِ فرايندهايِخلاق و توليدي را افزوده، بايستهاست، بلكه برايِكشورهايِ صنعتي، كه در آنها مسابقهيِ شتابزدهيِ رشدِ ثروتِ مادي به جنبههايِ معنوي، اخلاقي و زيباييشناختييِ زندگي آسيبرسانده و انسان را با طبيعت سخت ناهماهنگ ساخته، نيز بسيار اساسي است.
در واقع، بايد برايِ همگان مفهومِ پيشرفت را آشكاركرد. درخواستِ پيشرفت بدونِ توجه به بافتِ انساني و فرهنگي چيزي جز يك رشدِ بدونِ روح نيست، بايد دانست كه فرهنگ، هدفِ نهايييِ گسترش و پيشرفتي است كه به درستي دركشدهباشد، پيشرفتي كه هدفِ آن شكوفايييِ كاملِ انسان است. ميتوان گفت كه فرهنگ به سه شيوهيِ گوناگون ولي وابسته به هم در پيشرفت نقش دارد.
نقشِسازنده: پيشرفت در معنايِ گستردهيِ خود بهناگزير جنبهيِ فرهنگي را نيز دربرميگيرد و پيشرفتِ فرهنگي سازمايهيِ بنيادي و جدايناپذيرِ هر پيشرفتي است. بازداشتنِ مردم از ژرفانديشي، پرورش و بهكارگيرييِ نوآفرينييِ خود، بازدارندهيِ ديگر گونههايِ پيشرفت است.
نقشِ ارزيابي: فرهنگ نشان ميدهد كه به راستي به چه چيز دلبستگي داريم. بدونِ درنظرگرفتنِ ارزشهايِ مهم كه بازتابدهندهيِ فرهنگِمان است، نميتوان دريارهيِرشد و پيشرفت سخنگفت.
نقشِ ابزاري: كاركردِ فرهنگ در پيشرفت تنها به ارزشها بازنميگردد، بلكه جزهايِ فرهنگي، چونان ابزارِ مهمي برايِ پيشرفت و گسترش نقشي را برعهدهميگيرند.
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:53 بعد از ظهر  توسط سعيد مهرپويا
|
فرهنگ از جمله واژهها و مفهومهايِ علومِ اجتماعی و انسانی است که با وجودِ کاربردِ بسیار فراوان، همسخنييِ چندانی بر سرِ تعریفِ آن وجود ندارد. پژوهشگران و نظریهپردازانِ مختلف تعریفهایِ متفاوتی از فرهنگ عرضه میکنند که گاهی حتا در تضاد با یکدیگر قرار دارند. این تنوع و تفاوتِ گسترده گرچه تا حدودی از دیدگاهها و برداشتهایِ متفاوتِ پژوهشگران سرچشمه میگیرد، اما درعینِحال بر پیچیدگی و سیالیتِ زندگیيِ اجتماعی هم دلالت دارد که محدودكردن، تعریف و مفهومبندیيِ جنبههایِ گوناگونِ آن آسان نیست.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 1:46 بعد از ظهر  توسط سعيد مهرپويا
|
در اين وبنوشت، بر آنام تا با درپيشگرفتنِ روشي تازه در نگارش، با كاستنِ دشواريها و افزايشِ دقت، پاسدارِ سرهنويسييِ زبانِ پارسي باشم؛ چه اينكه زبانِ هر ملتي ستونِ استوارِ پيوندِ فرهنگ و تاريخِ او و كليدِ شناخت آن و ارزشمندترين ميراثِ نياكاناش است. زبانِ پارسي به درازيِ تاريخ فراز و فرود ديده تا به ما دررسيدهاست. بس است اگر بدانيم درميانِ همهيِ نژادهايي كه تا سدهيِ دوم و سوم هجري به اسلام گرويدند تنها ايرانيان -كه در نگاهباني و پاسدارييِ زبان و فرهنگِشان يگانه بودند- اينك برخوردار از اين مردهريگِ كهن هستند؛ و نيز اندكاند گروههايي كه نوشتههايِ بهجايمانده از گذشتگانِشان بهآساني برايِشان فهميدني است. بگذريم...
آسوده از دغدغههايِ آرمانگرايانه و باستانگرايانه -كه تلاش در زدودن همهيِ وامواژههاي بيگانه دارند- با فراچشمنهادنِ اندرزهايِ بزرگانِ زبانشناس و بهرهجستن از برابرهايِ آشنايِ پارسي كارِ اين پژوهش آغاز شد. اميد است خوانندگان با درنظرداشتنِ چند نكتهيِ زير در خواندنِ آن دچار مشكل نشوند: (اين زباننگاره برگرفته از اندرزهاي دكتر داريوش آشوري و دكتر جليل دوستخواه ميباشد.)
1- كسرهيِ اضافه همهجا نوشتهشدهاست، چرا كه يك سازهيِ مهمِ نحوي در جمله ميباشد و انداختنِ آن در حكمِ انداختنِ يك تكواژ يا كلمه در جمله است.
2- نوشتنِ ي ميانجي و كسرهيِ اضافه در تركيبهايي چون نامهيِ تو يا هوايِ وطن.
3- صورتهايِ صرفييِ زمانِ حالِ فعلِ بودن همهجا جدا نوشته شده است. زيرا اگرچه با واژهيِ پيش از خود پيوندِ آوايي برقرار ميكنند اما از نظرِ نحوي اين تكواژها هم مستقلاند. (مانندِ برآنام)
4- ضميرِ متصل همهجا جدا نوشتهشدهاست. ( مانندِ كتابام يا كتابِشان)
5- ي وحدت همواره از ي مصدري و نسبت جدا نوشتهشدهاست، مانندِ پيشبينياي . ( كه ي نخست، ي مصدري و ي دوم، ي وحدت ميباشد)
6- نوشتنِ ي ميانجي و كسرهيِ اضافه پس از ي نسبت يا ي مصدري، مانندِ پاسدارييِ ميهن (كه ي نخست، ي مصدري و ي دوم، ي ميانجي ميباشد)
7- نوشتنِ الفِ شكسته در وامواژههايِ عربي بهصورتِ الف ، مانندِ حتا، موسا و...
8- پاسداشتِ سرهنويسي، مانندِ جدانويسييِ واژگانِ چندبخشييِ پارسي، بهرهجويي از برابرهايِ پارسي و نيز جملهبندييِ درست- مگر در هنگامِ آوردنِ نوشتههايِديگران-.
9- ها نشانهيِ جمع و مي درابتدايِ فعلها همواره جدا نوشتهشدهاست و برايِ اينكه بهصورتِ يك واژه باشد از نيمفاصله بينِ آنها استفاده شدهاست، مانندِ كتابها و ميتوان.
+ نوشته شده در جمعه سوم آذر 1385ساعت 1:37 بعد از ظهر  توسط سعيد مهرپويا
|
عقيده ظهور منجي تنها منحصر به اسلام نيست. در دين زرتشت كه يكي ازكهن ترين اديان وحداني جهان است از كسي به نام «سوشيانس » سخن به ميان آمده است . كسي كه در پايان جهان ظهور خواهد كرد و باعث پيروزي اهورامزدا بر اهريمن پليد و ناپاك مي شود. پيروان اين دين معتقدند كه در پايان آخرين سه هزاره عمر دوازده هزار ساله جهان فرزند روحاني زرتشت يعني سوشيانس ظهور مي كند.اما پيش از سوشيانس « اوشيدر و اوشيدر ماه » بوده اند كه به كمك مظلومان و بهدينان آمده اند.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 3:12 بعد از ظهر  توسط سعيد مهرپويا
|