تبليغاتX
سوشيانت: وب‌نوشته‌هاي يك معمار - ...::: ملت‌باوري (ناسيوناليسم)

سوشيانت: وب‌نوشته‌هاي يك معمار

...::: ملت‌باوري (ناسيوناليسم)

ملت‌باوري، يك انگارگانِ ]‌‌ايدئولوژي[ اجتماعي و سياسي است، انگارگاني اين‌جهان‌گرا ]سكولار[، هماهنگي‌بخش، يگانگي‌آفرين، مايه آراستگي‌يِ مردمِ سرزميني ويژه به هويتِ تاريخي و فرهنگي‌يِ مشترك، ساختارِ سياسي‌يِ ناوابسته و فرمان‌روايي‌يِ ملي و مردمي، كه در جستجويِ آينده‌اي پويا، هدفمند، برابر با ويژگي‌هايِ زماني و به‌دست‌آوردنِ جايگاهي نيكو در نظامِ بين‌الملل مي‌باشد. ملت‌باوري به‌معنايِ شناخته‌شده‌يِ دورانِ مدرن، را برخاسته از دگرگوني‌هايِ سياسي‌يِ پايانِ سده‌يِ هجدهمِ اروپا به‌ويژه انقلابِ فرانسه دانست. انقلابي كه مفهومِ ملت را آرماني‌كرد. ملت و مليت‌خواهي برجسته‌ترين وضعيتِ همبستگي‌يِ انسان‌ها و بازتوليدِ هويتِ جمعي به‌حساب مي‌آيد. ولي با نگاهي به تاريخِ تمدنِ انساني، اين وضعيت هميشه شكل و محتوايِ كنوني را نداشته است، و به‌گفته‌يِ بيشترِ نظريه‌پردازان، يك ملت با دولتي واحد به‌عنوانِ يك اصلِ سياسي بر اين باور كه واحدِ سياسي و ملي بايد متجانس باشد، تاريخي نزديك به دو سده را پشتِ ‌سرِ خود دارد. برايِ‌ شناختِ درستِ‌ مفهومِ ملت، بايد كمي به گذشته برگشت و چگونگي‌يِ‌ شكل‌گيري‌يِ مفهومِ‌ ملت و دولت- ملت را جست.
پايانِ سده‌هايِ ميانه و گسترشِ ‌تجارت در پايانِ اين دوره، آغازگرِ تغييرهايي جدي در جامعه‌هايِ اروپايي بود. تا پيش از اين، جامعه‌هايِ‌اروپايي به‌صورتِ جزيره‌هايي منزوي در كنارِ هم قرارمي‌گرفتند، ولي با گسترشِ تجارت، آنها از چنين انزوايي خارج‌شدند.كشتي‌ها و تاجران راه‌هايِ آبي را درمي‌نورديدند و بدين ترتيب اجتماعِ جزيره‌گونه و قبيله‌اي اروپايي دورانِ انزوا را پشتِ سر مي‌گذاشتند و اقتصادِ يكپارچه‌يِ ملي را شكل مي‌دادند. ولي يكپارچگي‌يِ ‌اقتصادي نيز خود مقدمه‌اي بود بر يكپارچگي‌يِ سياسي و اجتماعي و اين‌ها همه باهم كمك كردند تا مفهومِ ملت جايگزينِ مفهومِ قوم شود. زمينه‌يِ اين فرايند را انقلابِ صنعتي در اروپا فراهم آورد که توانست بازارِ واحدِ ملي را با مرزهايِ گمرکي‌يِ تعريف‌شده و حمايت‌شده پديدآورد. به عبارتِ ديگر، ملت‌هايِ مدرن يگانگيِ خود را بيشتر از يک ساختارِ يگانه‌يِ سياسي‌ـ ‌اقتصادي مي‌گيرند، تا يکپارچگي‌يِ زباني‌- ‌فرهنگي. به‌جهتِ لغوي، واژه‌يِNation به‌معنايِ ملت، از واژه‌يِ ‌لاتينِNatus به‌معنايِ تولد گرفته‌شده‌است؛ پس ملت به خاستگاه‌ها، ريشه‌ها و به‌طورِكلي تبارِ مشتركي مي‌پردازد، به‌گونه‌اي كه اين تبار، از گروهي پراكنده، كالبدي يگانه پديد مي‌آورد. از سوي ديگر در پرتوِ اين دگرگوني‌ها، فرمان‌روايي‌يِ خودكامه و تك‌سالارِ وابسته به سرزمين ‌(Territorial state) به فرمان‌روايي‌يِ ملي و برخاسته از مردم يعني دولت‌- ملت (Nation-State) برپايه‌يِ‌‌ تماميتِ سرزميني، استقلالِ سياسي و فرمان‌ورايي‌يِ ملي دگرگون‌شد.
در سده‌يِ نوزدهم در اروپا، با پيدايشِ اين دولت- ملت‌هايِ مدرن، صاحب‌نظرانِ علومِ سياسی بسيار کوشيدند که به تعريفِ فراگيری از مفهومِ ملت برسند. در اين تعريف‌ها بر سازمايه‌هايی در ساختارِ ملت تکيه مي‌کردند که نقشِ يگانه‌گر يا وحدت‌بخش دارند. مهم‌ترينِ چيزهايی که به اين عنوان برشمرده‌اند، يعني سازمايه‌هايِ يگانه‌گرِ ملت، به‌طبع، زبان و فرهنگ و تاريخ و حافظه‌يِ جمعي و گه‌گاه، نژادِ يگانه بوده است. اما واقعيت آن است که، اين سازمايه‌ها، يعني زبانِ يگانه، فرهنگِ يگانه، تاريخِ يگانه، نژادِ يگانه، به‌ويژه در موردِ کشورهايی که پيشينه‌يِ ساختارِ امپراتوري داشته اند، کمتر با واقعيتِ تاريخي مي‌خواند. به عبارتِ ديگر، بيش از آن‌که اين‌ها به‌راستي در گذشته‌يِ تاريخي حضور داشته باشند و مايه‌يِ يکپارچگي‌يِ ملت از يک سرآغازِ دوردستِ تاريخي ‌بوده باشند، مي‌بايست در زيرِ فشارِ ماشينِ دولتِ مدرن - که در اروپا از دلِ انقلابِ صنعتي برآمده است- از راهِ فرايندِ ملت‌سازي، چنين نقشی بازي کنند. يعني، ملّتِ يکپارچه را، با زبان و تاريخ و فرهنگِ يگانه، پديد آورند. مي‌توان گفت در فرايندِ ملت‌سازي، روحِ ملي بر روحِ قومي‌ـ‌ قبيله‌اي چيره‌مي‌شود و آن را در خود حل مي‌کند و يا در سايه‌يِ خود قرار مي‌دهد.
به‌اين‌گونه مفهومِ ملت با مفهومِ دولت- ملت به هستي مي‌آيد. مفهومِ مخالفِ دولت- ملت، فرهنگ- ملت )‌(Nation-Culture ‌است كه گرچه ريشه در واقعيت‌هايِ تاريخي دارد، ولي چون رابطه‌يِ حقوقي‌يِ دولت و ملت را ملاكِ اصلي‌يِ شناختِ ملت نمي‌داند، و عواملِ فرهنگي، زباني، قومي يا نژادي را به‌جايِ آن مي‌نشاند، پيامدهايِ فاسدي به‌بار‌مي‌آورد. مفهومِ فرهنگ- ملت كه در سرزمين‌هايِ آلماني‌زبان طرف‌دارانِ فراواني داشت، پس از تجربه‌يِ فاشيسم از رونق افتاد.
به‌هرروي، آشكاراست كه رشد و گسترشِ دولت- ملت، در درونِ خود، زمينه‌يِ توسعه‌يِ ملت‌باوري را نيز فراهم‌كرده‌است. بر همين پايه، ملت‌باوري را مي‌توان پيدايشِ نوعي آگاهي و شعورِ جمعي نسبت به عامل‌هايِ ايجادِ احساسِ وابستگي‌يِ مردمِ يك كشور به هم بيان نمود، كه درپيِ بروزِ اين آگاهي، پايبندي‌هايِ همبسته‌ساز و تعلق‌آفرينِ ملي در قالبِ وفاداري به همه‌يِ سازه‌‌هايِ همبسته‌كننده‌يِ ساكنانِ يك وطن، برايِ هم‌زيستي با يكديگر به‌عنوانِ يك ملتِ يگانه، آشكارمي‌شود. بدين روي، ملت‌باوري را چنين مي‌توان گفت «اعتقادِ گروهِ بزرگي از مردم به اين‌كه يك جامعه‌يِ سياسي و يك ملت‌اند و شايستگي‌يِ تشكيلِ دولتيِ مستقل را دارند و مايل‌اند وفاداري به جامعه را در اولويت قرار داده، بر سرِ اين وفاداري تا به آخر بايستند». بعضي گامي فراتر نهاده و بر آن بوده‌اند كه نوعِ خاصي از ملت‌باوري در معني و مفهومِ وطن‌خواهي، وطن‌پرستي ‌ (Patriotism)‌ و بومي‌گرايي در طولِ تاريخ به‌چشم مي‌خورد. حتا زماني به‌صورتِ غني‌تري چون ملت‌باوري‌يِ فرهنگي يا حوزه‌هايِ تمدني‌يِ مشتركِ خاص پيرامونِ زبان‌هاي خلاقه، فرهنگ‌ساز، استاندارد، رسمي و درباري در پيوند با گذشته وجود داشته است و در اين ‌رابطه اديبان، شاعران و به‌ويژه شاعرانِ حماسه‌سرا نقشِ ويژه داشته‌اند.
تولدِ انگارگانِ نژادپرستانه‌يِ فاشيسم و نازيسم در دورانِ تازه، محصولِ انگاره‌وار كردنِ ملت‌باوري‌يِ فزوني‌خواهِ وطن‌پرستانه بر پايه‌يِ گونه‌اي از نگرشِ فلسفي به انديشه‌هايِ فيلسوفاني چون هگل است كه براساسِ آن، وجودِ پديده‌يِ دولت در سيرِ تكاملِ تاريخِ بشر، برترين نمونه‌يِ پيوندِ روح و اخلاق و عقل از ازل تا ابد تلقي مي‌گردد. شوونيسم، صورتِ ديگري از انگارگانِ ملت‌باوري‌يِ وطن‌پرستانه‌ي فزوني‌خواه است كه با عصبيت‌ورزي‌يِ خودمدارانه و جعلِ مؤلفه‌ها‌يِ خودساخته از مليت، هيچ نوع گوناگوني و چندگانگي‌يِ فرهنگي، قومي، زباني و نژادي را برنتابيده و كمترين حقي را براي دگرباشانِ حامل و مدافع چندگانگي‌ها و گوناگوني‌ها، در محدوده‌يِ يك ملت به‌رسميت نمي‌شناسد.
در سال‌هايِ واپسينِ سده‌يِ بيستم، درپيِ گرايش‌هايِ پسامدرن و در متنِ دگرگوني‌هايي چون فشردگي‌يِ زمان و مكان و اهميت‌يافتنِ هويت‌هايِ فرهنگي در زمينه‌يِ جهاني‌شدن، بسياري از نظريه‌پردازان از افولِ ملت و ملت‌باوري و به‌سرآمدنِ اين شكل از همبستگي‌يِ انساني خبر دادند.‌ آنان دوره‌يِ افول ملت‌باوري را دوره‌يِ پساملت‌باوري نام نهادند. گفته‌هايِ پساملت‌باوري اين منطق را پيش مي‌نهد كه همان‌گونه كه در دوره‌يِ پيشامدرن، ملت و ملت‌باوري به‌گونه‌اي كه هم‌اكنون آن را درك مي‌كنيم، در خردِ جامعه‌هايِ انساني نمي‌گنجيد، در آينده شاهدِ افولِ ملت و ملت‌باوري خواهيم بود.
به‌نظرمي‌رسد تصور معنايي يگانه برايِ ملت‌باوري خطايي است كه مبنا و مصدرِ خطايِ ديگر يعني عدمِ توجه به هويتِ تاريخي و گذرايِ آن مي‌شود. درعصرِ حاضر، ملت‌باوري به شكلي آشكار منشا بسياري از نظم‌ها و تحول‌هاست. زماني مليت محملي برايِ مبارزه با خاص‌گرايي‌هايِ‌ خسارت‌خيز بود، هم‌اكنون اين خطر كه خود محملِ چنان خاص‌گرايي‌هايي شود، بازانديشي‌يِ آن را ضروري مي‌نمايد. ترديدي نيست كه هويت مساله‌يِ‌ مهمِ انسان‌ها در هر دوره‌اي است، ولي هويت‌هايِ سخت، علت و معلولِ‌منازعه و خشونت است.هويت به مثابهِ مبنايي برايِ حسِ‌ شخصيت و جلبِ لذت مي‌تواندمركب و سيال باشد. مليت تنها يكي از حلقه‌هايِ‌ متداخلِ تعلقِ‌مكاني است كه مجموعه‌يِ‌ آن يكي از سطح‌هايِ متقاطعِ‌هويت است. كاركردش مثبتِ‌ملت‌باوري مادامي برقراراست كه با دگرگوني‌هايِ مهمِ‌عصرِ حاضر، كه از آن به جهاني‌شدن تعبير مي‌شود، در تعارض قرار نگيرد.

2-9- ملت و ملت‌باوري در ايران
بي‌گمان ملتِ ايران، از ريشه‌دارترين ملت‌هايِ جهانِ امروز است. تاريخِ فرهنگ و تمدنِ چندهزار‌ساله‌يِ اين مرزوبوم، گواهِ روشني بر گستردگي و ژرفايِ ريشه‌هايِ سترگِ اين ملت در فلاتي به‌نامِ ايران است كه در آفرينش و جاي‌گيري‌يِ شكوهمند‌ترين تمدنِ جهان در ميان‌رودان ]بين‌النهرين[، نقشي بي‌بديل داشته است. نخستين نشانه‌هايِ پيدايشِ مفهومي به‌نامِ ملت ايران در دوران باستان با ساخت‌يافتگي و قوام‌مندشدنِ دستگاِه ديواني‌يِ كشوري و لشكري در امپراتوري‌يِ هخامنشي آشكارشد. به‌ ديگر سخن، فرايندِ ملت‌سازي- نه به مفهومِ مدرن و با شاخص‌ها و معيارهايِ اين زماني- در ايران فرايندي چندهزارساله است.
در ايرانِ باستان دو ويژگي‌يِ مهم آشكارا به‌چشم‌مي‌خورد. يكي، رواداري‌يِ نسبي‌يِ مذهبي، زباني، نژادي و فرهنگي فرمان‌روايان نسبت به اقوامِ مختلف به‌ويژه اقوامِ شكست‌خورده و ديگري، دادنِ حقِ نسبي‌يِ خودگرداني در اداره‌يِ امورِ جاري‌يِ زندگي به آنها باوجودِ پافشاري بر فرمان‌روايي‌يِ مركزي مي‌باشد. اين دو ويژگي به همراهِ ‌بهره‌جستن از نخبگانِ كشوري و لشكري فرمان‌روايي‌يِ‌پيشين و پايه‌ريزي‌يِ فرمان‌روايي‌يِ تازه بر اصل‌ها و يافته‌هايِ به‌جامانده از دورانِ گذشته، نقشِ‌مهمي در‌ ريشه‌داركردن و تنومندساختنِ نهادِ فرمان‌روايي و روندِ پديده‌يِ ملت‌سازي در ايران ‌داشته‌است.
ردپايِ وجودِ دو ويژگي‌يِ گفته‌شده، چنان‌كه پيداست پس از ساسانيان و در زمانِ تازش و لشكركشي‌يِ ساميان و سپس دورانِ فرمان‌روايي‌يِ تركانِ غزنوي و نيز سلجوقي، تا مقطع انجام نخستين يورش مغولان توسط چنگيز‌خان به ايران و حتا تا زمانِ نخستين پادشاهانِ صفوي، به‌عنوان دو عاملي كه هم سويه‌يِ تقويتِ دولت‌سازي و تحكيمِ نهادِ سياسي‌يِ حكومت و هم سويه‌يِ تقويتِ ملت‌سازي و تحكيمِ روحِ مباني‌يِ ملي در ايران را پوشش مي‌دهد، آشكار و قابلِ‌پي‌گيري است. با قدرت‌يافتنِ هرچه بيشترِ روحانيان در دستگاهِ حكومتي‌يِ صفويه و افزايشِ هرچه فزون‌ترِ ميزانِ درهم‌آميزي‌يِ دين و دولت به‌ويژه در سال‌هايِ آخرِ سلطنتِ پادشاهانِ صفوي، سخت‌گيري‌ها و درشتي‌ها و تندخويي‌هايِ مذهبي نيز هرچه بيشتر بر طرف‌دارانِ ديگر مذهب‌ها و باورهايِ ديني روا داشته ‌شد و سرانجام پادشاهي‌‌يِ خاندانِ صفوي را برانداخت. با برافتادنِ دودمانِ صفويه در ايران، آخرين رگه‌هايِ فرآيندِ دولت-ملت‌سازي برپايه‌يِ دو ويژگي‌يِ تاريخي‌يِ پيش‌گفته، آرام‌آرام ناپديدشده و ايران تا پايانِ دورانِ سلطنتِ قاجار، بارِ ديگر چند سده‌يِ پرآشوب و آكنده از جنگ و كشمكش و خون‌ريزي و تباهي را تا برآمدنِ خورشيدِ جنبشِ مشروطيت ازسرگذراند.
از آغازِ سده‌يِ نوزدهم، برخي از كشورهايِ آسيايي چون ايران در طيفِ سياسي و اندركنش‌هايِ ديپلماسي‌يِ اروپا قرار گرفتند، ولي جنبش‌هايِ ملت‌باورانه با حضور و مشاركتِ مردمي از آغازِ سده‌يِ بيستم پديدار‌گرديد. نخستين بروزِ آن در انقلابِ مشروطيتِ ايران، نهضتِ 1908 ترك‌هايِ جوان و حزبِ كنگره‌يِ هند پديدارشد، كه همگي‌يِ آنها با دست‌اندازهايِ داخلي و دخالت‌هايِ خارجي‌يِ خاصِ خود روبه‌روشدند. انگارگانِ تشکيلِ دولت- ‌ملتِ مدرن در ايران، زيرِ نفوذِ گونه‌يِ اروپايي، به‌ويژه فرانسوي‌يِ آن، لنگ‌لنگان از نيمه‌ها‌يِ قرنِ نوزدهم به اين کشور راه يافت و نخستين گامِ ناکامِ خود را با اصلاحاتِ اميرکبير برداشت و سرانجام با انقلابِ مشروطيت رسميتِ سياسي يافت.
ولي ملت‌باوري و مليت‌خواهي و خواستِ تشكيلِ دولتِ ملي از مشروطه به بعد در ايران بر بسترِ همان روندِ تكاملي و بالنده‌يِ اجتماعي كه از پايانِ سده‌يِ شانزدهم تا آغازِ سده‌يِ نوزدهم، به‌گذارِ جامعه‌هايِ اروپايي از دورانِ فئوداليسم به بورژوازي منجرگرديد، فرانروييده است. در جامعه‌يِ ايران، گذار از دورانِ فئوداليسم به بورژوازي، از آغازِ انقلابِ مشروطيت تا زمانِ رويِ‌‌كار‌آمدنِ رضاشاه و از آن ‌زمان تا امروز، هرگز به شكل‌گيري و ايجادِ پديده‌يِ ملت- دولتِ مدرن نينجاميده‌است. ناميدنِ ايران به ممالكِ محروسه -شاملِ آذربايجان، كردستان، خراسان، عربستان و ...- حتا در آستانه‌يِ انقلابِ مشروطه و دورانِ سقوطِ خاندانِ قاجار، بيان‌گرِ چگونگي‌يِ بافتِ جغرافيايي‌ و سياسي‌يِ كشور در آن ‌زمان است. پس از وقوعِ انقلابِ مشروطه، توازنِ نيروهايِ اجتماعي، به استواري‌يِ دولتِ رضاشاه انجاميد كه شيوه‌يِ ‌نوسازي‌يِ سرمايه‌دارانه را با تعطيلِ نهادهايِ حاكميتِ مردم به‌‌پيش‌راند و گونه‌اي از ملت‌باوري‌يِ محافظه‌كارانه را همگاني‌كرد. درنتيجه نبايد انتظار‌داشت كه ملت‌خواهي و ملت‌باوري‌يِ برخاسته از حاكميتِ يك دولتِ ملي‌يِ مدرن كه خود مظهرِ خواست و اراده‌يِ مشتركِ شكل‌يافتنِ يك ملتِ مدرن است، با ملت‌خواهي‌يِ ناشي از شكل‌گيري‌يِ يك دولتِ شبه‌مدرن در نبودِ شكل‌گيري‌يِ پديده‌يِ ملت- دولتِ مدرن، يكسان باشد. چه آن‌كه سيرِ ايجادِ ملت‌باوري و مليت‌خواهي در جامعه‌يِ ايران، به‌ويژه پس از دوره‌يِ ظهورِ دولتِ شبه‌مدرنِ رضاشاه، به‌گونه‌اي است كه بايد گفت كه چندان سازگاري با ملت‌باوري‌يِ مدرنِ اجتماعي و صفت و ويژگي‌يِ مدني‌يِ آن ندارد.
به‌تعبيرِ ديگر، جامعه‌يِ ايران در آغازِ سده‌يِ بيستم شاهدِ يك تحولِ مهمِ اجتماعي- سياسي بود: انتقالِ قدرت از يك دولتِ غيرمتمركز به دولتي متمركز و بوروكراتيك. ولي نبودِ پيش‌شرط‌هايِ لازم جهتِ شكل‌گيري‌يِ دولتِ مدرن و اوضاعِ مساعد برايِ استحكامِ آن و نيز نيروهايِ مركزگريزِ مهمي چون رئيسانِ ايل‌هايِ قدرتمند، بسيار مشكل‌آفرين شدند. در اين زمان، جامعه‌يِ ايران شاهدِ ظهوِر پديده‌اي بود كه بسام طيبي آن ‌را هم‌زماني‌يِ ناهمزمان -تقارنِ نامتقارن- مي‌خواند؛ يعني هم‌زماني‌يِ ظهورِ دولتِ ملي‌يِ مدرن و ايل‌هايِ كهن.
ملت‌باوري‌يِ محافظه‌كارانه، گمانی از چيزی يکپارچه به نامِ ملتِ ايران داشت که نشانه‌هايِ آن را با زبانِ يگانه، فرهنگِ يگانه، و هويتِ يگانه، در تاريخِ يگانه‌يِ ديرينه‌ای مي‌جست. اين همان تاريخی بود که تاريخ‌دانانِ آن دوران به نامِ تاريخِ ملي، به‌ويژه در کتاب‌هايِ درسي مي‌نوشتند و با اين تاريخ و انگارگانِ‌ملت‌باورانه‌يِ آن ذهنيتِ تاريخي‌يِ چند نسل در دورانِ سلطنتِ پهلوي شکل گرفت. در دورانِ پادشاهي‌يِ پهلوي‌ها، آنان ‌کوشيدند از راهِ ساختارِ دولتِ يگانه و آموزش و پرورشِ سراسري‌يِ ملي با زبانِ يگانه، و نيز به کار بردنِ رسانه‌هايِ همگاني با چنين گرايشی، آن‌چه را که نشانه‌هايِ بي‌چون‌‌و‌‌چراي‌اش را در تاريخ مي‌يافتند، در حقيقت، به وجود آورند. باري، پروژه‌يِ ملّت‌سازي با مدلِ کلاسيکِ آن، يعني پديد آوردنِ ملّتِ يکپارچه از راهِ برنامه‌ريزي و اجرايِ آن به دستِ دولتی که خود را نماينده‌يِ تامّ و تمامِ ملّت مي‌داند، به دلايلِ بسيار، در ايران به تماميّت نرسيد و شورِ تعلّقِ ملّي چنان که بايد فراگير نشد و از لايه‌هايِ باريکی از طبقه‌يِ ميانه‌يِ به‌نسبت مدرنِ شهري فراتر نرفت.
بيانِ سيرِ شكل‌گيري و دگرگوني‌‌يِ ملت‌باوري در ايران، بازگوكننده‌يِ تحولِ بافتِ دولت و نيز تاريخِ پيچيده‌يِ منازعه‌هايِ سياسي‌يِ گسترده ميانِ نيروهايِ اجتماعي ايران خواهد بود. ولي كوتاه سخن اين‌كه ايران از جمله نخستين كشورهايِ غيرِغربي است كه دو دهه پيش از جنگِ جهاني‌يِ دوم، توانست حاكميتِ ‌ملي‌اش را برپاسازد. اين پايه‌گذاري‌، با خودآگاهي‌يِ ملت‌باورانه و رشد و توسعه‌يِ اقتصادي- اجتماعي‌يِ درپيِ آن همراه بود. برخلافِ كشورهايِ عربي كه همواره ملت‌باوري و مذهب در آنها، درهم‌تنيده‌بوده‌است، در ايران ميانِ گرايش‌هايِ مذهبي و ملي، گونه‌اي دوگانه‌گرايي‌يِ مدرن شكل‌گرفته بود؛ ايرانيان در مسجد يا منزل عبادتِ خود را به‌جا‌مي‌آوردند و در قهوه‌خانه شاهنامه‌خواني مي‌كردند. اين دوگانه‌گرايي‌ هم زمينه‌يِ وحدت‌گرايي‌يِ ملت‌باورانه و هم انحصارگرايي‌يِ مذهبي را خشك مي‌كرد. ادبياتِ ايراني به‌اين‌دليل ادبياتي با ظرفيتي جهاني بود كه ميانِ عرف و شرع جدايي مي‌انداخت و از اين راه، انديشه‌يِ ديني را بر بسترِ تاريخِ ملي دگرگون مي‌ساخت. با تغذيه از اين خاستگاهِ فرهنگي است كه در ايران هرگز يك جنبشِ ملت‌باورانه‌يِ گسترده به‌وجود نيامد.
ريچارد كاتم، درباره‌يِ ملت‌باوري‌يِ ايراني، به ‌وجودِ پنج عامل باوردارد؛ عامل‌‌هايِ جغرافيايي-اقليمي، آگاهي‌يِ تاريخي، آگاهي‌يِ فرهنگي، زبان و آگاهي‌يِ نژادي. برهمين پايه مي‌توان گفت كه دو سطح از ملت‌باوري وجود دارد؛ يكي، سطحِ كلان كه به زبانِ پارسي، دينِ اسلام، مذهبِ شيعه، تاريخ، فرهنگ و قلمرويِ مشخصِ ايران‌زمين اتكا دارد و اصولا هر رژيم يا دولتِ مركزي كه در تهران تشكيل شود، لاجرم به اين منابعِ اساسي‌يِ قدرت تكيه مي‌زند و چنان‌چه نتواند نسبتِ خود را با هر يك از اين ساز‌مايه‌ها به‌درستي تعريف‌كند، دچارِ بحرانِ مشروعيت خواهد شد. سطحِ خُردي از ملت‌باوري نيز در ايران وجود دارد كه از پايه‌هايِ قومي، عشيره‌اي، زباني و مذهبي برخوردار است و فعال‌شدنِ آنها نسبتِ برعكس با توانِ قدرتِ مركزي و ملت‌باوري‌يِ مسلط دارد.

--------------------------------------------------------------------------------
(پايه‌هايِ پژوهش:
- پدرام، مسعود، ملت و پساملت در هزاره‌يِ سوم، ماه‌نامه‌يِ نامه، شماره 52، پاييز 1385
- هرميداس باوند، داوود، ناسيوناليسم در گذرِ‌تاريخ، ماه‌نامه‌يِ نامه، شماره 52، پاييز 1385
- كاخساز، ناصر، ناسيوناليسم، ليبراليسم و قدرت، ماه‌نامه‌يِ نامه، شماره 52، پاييز 1385
- رجايي، عليرضا، ناسيوناليسم و بحرانِ ‌دولتِ ملي، ماه‌نامه‌يِ نامه، شماره 52، پاييز 1385
- تولايي، مجيد، ناسيوناليسم، دولت، هويت‌خواهي‌يِ قومي، ماه‌نامه‌يِ نامه، شماره 52، پاييز 1385
- آشوري، داريوش، هويتِ‌ملي و پروژه‌يِ ملت‌سازي، فصل‌نامه‌يِ‌ مدرسه (فرهنگي-فلسفي)، شماره 2، پاييز 1384
- مرديها، مرتضي، ظهورِ‌ناسيوناليسم و كژكاركردهايِ‌آن، فصل‌نامه‌يِ‌ مدرسه (فرهنگي-فلسفي)، شماره 2، پاييز 1384
- غني‌نژاد، موسي، عبور از ملت- دولت و كج‌فهمي‌هايِ ايراني، فصل‌نامه‌يِ‌ مدرسه (فرهنگي-فلسفي)، شماره 2، پاييز 1384
- ضيمران، محمد، ناسيوناليسم و ايده‌‌يِ دولت- ملت، فصل‌نامه‌يِ‌ مدرسه (فرهنگي-فلسفي)، شماره 2، پاييز 1384
----------------------------------------------------------------------------------

+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 0:22 قبل از ظهر  توسط سعيد مهرپويا   |